|
راوی منم روایت من درد ممتد است...
|
حس مي كني كه قلب تو ميزان نمي زند يا نبض تو طبيعي و آسان نمي زند
حس مي كني كه بغض تودرحال انفجار در آسمان چشم تو باران نمي زند
قد ميكشي ميان غزل هاي پوچ خويش اما چه سود دل كه غزلخوان نمي زند
وقتي نگاه كودك كنج پياده رو پلك از هراس و دلهره ترسان نمي زند
افسوس مي خوري وسري مي دهي تكان اما دلت كه شور غم نان نمي زند
در اين زمانه اي كه فريب است زندگي حرفي كسي ز وادي ايمان نمي زند
تلميح مي شود زن تنها به عمق درد دستي به آن ضريح ، شتابان نمي زند
دزد است نا اميدي و در خودشكستگي دزدي كه هيچ وقت به كهدان نمي زند
افسانه است عشق به ليلي كنون دگر مجنون به عشق او به بيابان نمي زند
شيداي خاطرات ورق خورده خسته است ديگر سري به باغ چناران نمي زند
کاافیست فقط کمی شعله ی نگاهت را بالا بکشی
سوت می کشد سرم
بالا می زنی از من
سر می روم از تو...
حالا که چکاوک کوچک به کوچه کوچیده
تو را با چکه
چکه
چکیدن چکار؟
.
.
.
.
بهار جاری شده می بینی؟
پا به پای تو
شانه به شانه ات
مو به مو از برم
ناگفته هات را وقتی
واژه به واژه
.
.
.
دست دست نکن
تشنه ی شنیدنم
جرعه
جرعه
...
دلش گرفته بود
آن قدر گریه کرد
تا در میان اشک های خود گم شد
ابر را می گویم...
سه حرف اول باران را...
پر از وسواس و بی صبری شدم باز
دچار حالتی جبری شدم باز
اگر چه حال و روزم آفتابیست
کمی تا قسمتی ابری شدم باز
لب،دست از تبسم كوتاه مي كشد
وقتي كه ابر دستِ نوازش بدون شرح
بر روي گونه هاي تر ماه مي كشد
يك آرزوي گم شده در حجم لحظه ها
فرياد گنگي از ته يك چاه مي كشد
ويأس اين گناه بزرگ پر از دروغ
امّيد را دوباره به بي راه مي كشد
يك قلب تير خورده و يك عشق بي نصيب
بر يك درخت عاشق گمراه مي كشد
در سينه قلب مضطربم در فضاي درد
تير از هجوم دلهره ناگاه مي كشد
امّا دوباره ياد تو در عمق فاجعه
فكر مرا به سمت سحرگاه مي كشد
هنوز گیجم و گُمم
ببین نفس...
نفس...
نفس...
چقدر خسته ی تو ام
من عاشق توام و تو
همیشه عاشق غمی
چه خالی ام بدون تو
پرم کن از خودت کمی
کجاست جای پای تو
نه زنده گی نه مرده گی
اسیر برزخی و من
به فکر جاودانگی
به فکرهای سطحی و
به خنده های قاه قاه
بدون درک درد تو
بهانه های گاه گاه
بزرگ مثل پرسشی
پر از علامت ؟
چه کوچکم برای تو
پرنده ای بدون بال
.
.
.
به خود نهیب می زنم
سکوت کن تو بعد از این
چقدر پیله میکنی
تو شاعری فقط همین!
شاید تکراری،اما واقعی...!
او خواب ديده بود زمين گير مي شود
كابوس هاي او،همه تعبير مي شود
حالا فقط صداي بم و زير مادرش
در گوش او نشسته و آژير مي شود
وقتي كه خوش خيال همه جا نشست و گفت
او آرش من است،كمان گير مي شود
.
.
.
و چند سال بعد ...همين قهرمان ما
هر روز از تمام خودش سير مي شود
در درد غوطه مي خورد و غول اعتياد
دورش تنيده،چون غل و زنجير مي شود
آب از سرش گذشته كم آورده بي خودي
در انزواي ثانيه ها پير مي شود
با غصه ي مدام چرا شد چرا نشد
هي كارها حواله به تقدير مي شود
حالا تمام زندگي اش لاف مردن است
گاهي چقدر زود،زمان دير مي شود(1)
مادر دلش گواهي بد داده آرشش
در انتهاي قصه زمين گير مي شود
1)ناگهان چقدر زود دير مي شود:قيصر امين پور
ناله و اشك را كفن كردم
فكر كردم كه بعدِ عمري درد
جامه ي عافيت به تن كردم
با خودم عهد كرده بودم كه
دل نبازم عيان و پوشيده
قول دادم به خود ولي انگار
در دلم سير و سركه جوشيده
حرفهايم نرفت در گوشِ
دل،و در عشق كاملا حل شد
حذف شد عقل از سر راهش
با قراري كه زود منحل شد
حال،اين من،منم،منِ تب دار
اين منم،اين منم،منِ عاصي
اين منم مست،مستِ لا يعقل
با نگاهي هميشه وسواسي
آمد و هي جرقه زد در من
عشق با آن شگرد ديرينه
اين سه حرف،اين سه حرفِ نامعلوم
آتشم زد...قسم به آيينه
بعد از آن اتفاق دردآلود
فكر كردم رهايي آسان است
حال مي فهمم اي اميد محال
خانه از پاي بست ويران است...
مانا باشيد
كافي ست ديگر اين غم سر پر ،غم لبريز
كافي ست دست و پا زدن در باتلاق تن
كافي ست اين بيهودگي، تكرار و عادت نيز
يك صاعقه كافي ست از چشمان تو تا من
يك صاعقه،يك برق در چشمان رازآميز
[من سردمه،من سردمه]فكري بكن اي عشق
شعله بكش،آتش بزن،از جاي خود برخيز
در من فرورفته شب بي روزن خاموش
حالا منم اين جا كه هي با اشك هاي ريز
خوش مي كنم دل را به ياد و خاطرات تو
آن خاطرات باشكوه اما كم و ناچيز
مي ترسم از تنهايي از بودن بدون تو
رد كن موانع را،بيا،غم را به دار آويز
بگذار ناتمام بگيرم
با رفتن تو درس الفباي درد را
بگذار از تو وام بگيرم
آن اتفاق خالي و احساس زرد را
آن چشم هاي ميشي و دستان سرد را
بگذار،
از خاطرات كهنه ي تو خاك و گرد را...
ديگر چه فايده...!
اصلا به قول تو:
بگذار بگذريم...
و يك اطلاعيه:
انجمن علمي بخش زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شيراز برگزار مي كند.
رنگ پنهان واژه ها(يادواره ي نخستين سالگرد درگذشت دكتر قيصر امين پور)
با سخنراني آقايان:
دكتر حسن لي،دكتر كافي و دكتر حسام پور
به همراه شعرخواني شاعران جوان استان فارس
زمان:۱۱/۸/۸۷
مكان:چهارراه ادبيات-دانشكده ي ادبيات و علوم-ساختمان شماره ۱-سالن منتظري
ساعت ۱۹-۱۷
از همه ي عزيزان علاقه مند براي شركت در اين برنامه دعوت مي شود.
ديگر براي گفتن بيهوده حال نيست
آن قدر خالي ام كه دگر پر نمي شوم
در من نه حرف تازه نه حتي خيال نيست
از بس كه تند مي گذرد اين جت زمان
ديگر هراس و دغدغه ام ماه و سال نيست
مجهول مانده فعل ندانستنم ولي
فرصت براي پرسش و طرح سوال نيست
مي خواهم حرف هاي خودم را رها كنم
در شعرهاي تازه،وليكن مجال نيست
يك مشت حرف كهنه به تن كرده شعر و من
در فكر اين كه شعر همه خطّ و خال نيست
و اين،نتيجه گيري بيهوده ي من است
كه شعر و قصه هاي من و تو رئال نيست
ديگر تمام شد همه ي حرف هاي پوچ
شايد رسيده ميوه ي افكار و كال نيست
حالا ولم كنيد كه بالا بياورم
اين روزه ي سكوت برايم حلال نيست

بگذار عشق در تو خودش را رها كند
آن وقت در تو حل شود آهسته نم نمك
و بعد درد نشعگي ات را دوا كند
مضمون شعرهاي پر از پيچ و خم شود
خون در رگت شود و تو را مبتلا كند
حوّا شو و ويار كن آن سيب سرخ را
تاآ دم از حرارت عشقت خطا كند
"گر مي فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند"(1)
تا كي غم جهنم و شوق بهشت و حور
تا كي بشر به اسم خدايش ريا كند
والشمس والضحـها كه من عاشق شدم به عشق
و الليل و النهار كه در من صدا كند ،
آن رعد پر خروش همان درد پر طنين
وقتي كه با من ، عشق، تو را آشنا كند
راوي منم روايت من درد ممتد است
شيدا شدم كه عشق خودش را رها كند
1)حافظ
كه هست دلزده از زندگى ماشيني
كه درد مي كشد و دم نمي زند حتّي
نشسته بر دلش انگار بغض سنگيني
از اين منم منم و حرفهاي پوسيده
از اين همه مگساني كه گردِ شيريني...
و فكر مي كند اين شهر بي در و پيكر
كه غرقه گشته در اندوه و جرم و بي ديني
كه عشقِ خسرو و شيرين در آن هوس،نيرنگ
قرارها همه صوفي و هات و كوچيني(1)
كه هي پناه تو قرص و مسكن و دارو
براي آن كه تو افسرده اي تو غمگيني
.
.
.
نشسته شاعر تب دار و درد مي بردش
به ازدحام شعار و فريب و خودبيني
و حدس مي زند آينده ي تباهي را
و سرنوشت و سر انجام شوم و ننگيني
براي نوعِ بشر يك سقوطِ بي برگشت
...........................................
1) نام چند غذاخوري در شيراز